او در صفین 14 سال داشت، نقاب بر چهره چون جنگجویان کهنه کار، به دور میدان چرخ می‌خورد و مبارز می‌طلبید. چستی، چالاکی، شهامت و صلابتش، موج از وحشت در جبهه دشمن انداخت بگونه ای که پا در میدان نبرد نمی‌گذاشتند. معاویه از روی ناچاری به ابوشعثا گفت: برو و کار این سوار را بساز

ابوشعثا گفت: اهل شام مرا حریف هزار سوار می‌دانند، در شان من نیست جنگ تن به تن با این یکه سوار. اما یکی از پسرانم را می‌فرستم تا سرش را برایت بیاورد. جوان ابوشعثا در دم با شمشیر آن نوجوان به دو نیم شد و آه از نهاد ابوشعثا برخاست دومین فرزند را به خونخواهی اولی فرستاد. دومی نیز بی آنکه مجال جنگیدن پیدا کند، جنازه‌اش در کنار جنازه برادر قرار گرفت جوان سوم و چهارم و پنجم تا هفتم یکی پس از دیگری پر پر شد

این جوان چنان خشم و غیرت ابوشعثا را به جوش آورد که به معاویه گفت: تکه تکه اش می‌کنم و به اندازه داغ هفت جوان بر دل پدر این سوار می‌نشانم

و از جا کنده شد و با چشمانی خون گرفته و توانی صد چندان، خود را به عرصه نبرد رساند اما دست سوار تازه گرم شده بود چون شیری که روباه را به بازی می‌گیرد، ابوشعثا را لحظاتی به تلاطم و تکاپو واداشت و در لحظه و آنی که هیچکس نفهمید، سر ابوشعثا را پیش پای اسبش انداخت و بدن خونینش را بر خاک نشاند.

وحشت بر چهره و سراپای دشمن نشست آنچنانکه هر چه نوجوان در میدان چرخ خورد و مبارز طلبید، هیچکس به میدان نیامد و آنچنانکه حتی هیچکس جرات جمع کردن جنازه‌های آل ابوشعثا را به خود راه نداد. امیرالمؤمنین ع او را فرا خواند تا عرق جبنش پاک و روی ماهش را ببوسد، وقتی امیرالمؤمنین ع نقاب از چهره او برداشت تازه همه فهمیدند که این، عباس علی است. علی برای روز عاشورا ذخیره کرد تا این لحظه شهادت هیچ یک از فرزندان امام حسین ع احساس ترس نکنند و تا این لحظه الگو باشد برای مجاهدانی که نخستین در خواست شان از خدا این باشد: خدایا مرا پاکیزه بپذیر.